آدرینآدرین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره

شکلاتم آدرین

پنجمین ماهگرد شکلات کوچولو

 این بار ماهگرد پنجمت رو پیش  مامان روحی وبابا امیر وخاله ها وخواهر زاده ها وبرادر زاده هات جشن گرفتیم   وخیلی هم خوب بودو کلی هم بهت خوش گذشت      چون از خواب پا شده بودی و هنوز توی خواب وبیداری بودی  هر کار کردم نمی خندیدی و مثل بعضی وقت ها که هر کاری رو دوست نداشته باشی انجام ندی نمی دی  حسابی ژست گرفتی وفقط بادقت  نگاه میکردی .                                    &nb...
29 خرداد 1390

5 ماه گذشت

سلام به همه خاله های مهربون روزا تند تند دارن میگذرن و ادی مامان داره هر روز بزرگتر میشه انگار همین دیروز بود که آدرین و برای اولین بار بغل کردم اینقدر لاغر ونحیف بود که می ترسیدم بغلش کنم ولی حالا حسابی واسه خودش مردی شده وبا اون موقع قابل مقایسه نیست. آدرین مامی کلی کار جدید یاد گرفته .... الان دو سه روزه غلت میزنه دیگه شست پاش به دهن کوچولوموچولوش می رسه ودیروز دیدم داشت باتمام قدرت شست پاشو میمکید وکلی خوشحال بود که بعد از یک ماه تونسته به هدفش برسه ودیگه حالا مگه ولش میکرد...   حالا دیگه هرچی و که می بینی می خوای بگیریش ودستاتو به طرفش در...
29 خرداد 1390

خواب ناز(مسابقه)

آدرین عزیز مامان:  یه مسابقه از قشنگترین عکس های خواب نی نی ها  گذاشتن و منم این عکستو انتخاب کردم البته به سختی چون به نظر مامان همه عکسای تو زیبا هستن و انتخاب یکی از اونها برای من خیلی سخت بود این عکس ماله سفر کیشه و جدید ترین عکس خواب ناز تو که مامان خیلی دوسش داره ...
20 خرداد 1390

سفر اول آدرین (کیش

  سلام   سلام   بالاخره  ما   اومدیم ....................................................................... جاتون خالی رفته بودیم کیش  وآقا آدرین برای اولین بار با بابا و مامان سفر کرد  آخه ما به خاطر آدرین عید هم مسافرت نرفتیم و موندیم خونه آدرین هم نسبتا پسر خوبی بود وزیاد اذیت نکرد فقط توی هواپیما یه کم کلافه بود چون این پسر شیطون یه جورایی از محیط های بسته مثل ماشین و هواپیما خوشش نمیاد و اذیت میشه ولی با این حال بااینکه خیلی از گرما بدش میاد با توجه به کوچولو بودنش خوب طاقت اورد وخدارو شکر سفر خوبی بود و خوش گذشت   &...
19 خرداد 1390

خاله ندای تو

امروز 1389/3/27 خاله ندای تو خواهر زاده عزیزم بعد از امتحان اصول مبانی به خانه مامان روحی آمد تا در کنار تو عزیز و مامان نی نا باشد در همین روز برای تو نازنینم آرزوی بهترین هارا میکنم وامید وارم با قدم خیرت زندگی خواهرم که خیلی دوستش دارم را گلباران کنی نمی دانم کی وکجا ودر چه حالی این متن را میخوانی ولی در هر شرایطی هستی دوستت دارم و می بوسمت.                                          &...
10 خرداد 1390

نقاشی ملیکای نازنینم

 پسرم این نقاشی های قشنگ و پر محبت رو  ملیکا جانم کشیده اون موقع ملیکا جان 5ساله بود والان 6 سالشه وقتی تو توی شکمه مامی بودی اون همیشه  با اون دستای کوچولو نازت می کرد وقربون صدقت میرفت ومی گفت خاله خیلی دوسش دارم              آخی ببین چه جوری منو تورو بهم وصل کرده جونم ملیکا   ...
10 خرداد 1390

نوشته های عمو dj

عموداوود 1389/4/6 به نام خدای مهربان خدای همه خدای من تو سلام کوچولوی ناز نازی منم شوهر خالت یا همون عمو داوود معروف dj میدونم میدونی تو همه چی رو می دونی من وخاله نسترن با دختر خاله هات ملیکا ودیانا همیشه دوست داریم و از خدا میخواهیم که با مامانی وبابایی خوبت زندگی خوبی داشته باشی. امروز که برات مینویسم شاید مسخره باشه ولی سی سال دیگه که بزرگ تر شدی منم اگه باشم پیر مردی شدم وتو کوچولوی خوبم این نوشته هارو می خونی. همیشه خوب باش مثل خدا مهربون باش  همیشه دوست داشته باش   همیشه دوست باش  هر وقت بودی ودیدی  خدارو به یاد همه گذشته ها یادمون کن ...
10 خرداد 1390

نامه خاله نسترن

پسرم این نوشته هارو قبل از به دنیا اومدنت خاله نسترن وخاله ندا وعموداوود برات نوشتن وقتی که توجیگمله مامان تو شیمکه مامانی بودی وهنوز نمیدونستیم که پسری یا دختر؟ منم اونا رو میذارم تو وبلاگت وامیدوارم یه روزی اونارو بخونی و ازشون لذت ببری.   خاله نسترن 1389/4/5 سلام کوچولوی خاله عزیز دلم امروز مامانتو اوردم خونمون میخوام خیلی بهش برسم و چیزای خوشمزه بدم بخوره تا خوشگل وتپل مپل بشی   صدای منو خوب گوش کن وبه خاطرت بسپار یه روز که بزرگ بشی خانوم یا اقاحتما تو پس زمینه های ذهنت صدای امروز وندای منو بیاد میاری عزیزکم خاله خیلی دوست داره خیلی نمیدونی اومدنت توجمع ما ...
10 خرداد 1390

شیطون بلا

  ١٣٩٠/٢/٢٨ وزن آدرین:7/5 کیلو قد آدرین:66cm بردمت دکتر وخانم دکتر گفت که این ماه بیشتر شیر خوردی وبه جای اینکه 600گرم اضافه کنی  یک کیلوونیم اضافه کردی  وخدارو شکر همه چیزت خوب بود . چند روزه که یکم سرما خوردی  ومن مجبورم بهت شربت بدم تا زودتر خوب شی اما تو تنها چیزی که دوست داری بخوری شیره و هر چیز دیگه ای بهت بدم نمی خوری وبعد از خوردن همشو از دهنت میدی بیرون  آخه چقدر تو بلایی ناناز.   جمعه 1390/2/30 امشب دسته جمعی  رفتیم بیرون شام خوردیم وتو بلاچه اولین خرابکاری خودتو کردی ... با دست قشنگت ظرف سیب زمینی رو کشید...
31 ارديبهشت 1390